تبليغاتX
لحظه های تنهایی - خاطره بارانی
به وبلاگه من خوش امدیدید نظر یادتون نره
 خاطره بارانی
خاطرات بارونی:
به نام او که همیشه به دل پر درد و پریشونم جون داد

کسی که تن خستم تنها خاطرات با اون بودن رو میخاد

به نام تو که نوشتم اسمت و بر تن دل خسته و تنهام
تو که ازمن دوری اما حس میکنم با تو هنوز من اینجام

نامه ای مینویسم برای تو که نگی رفت بدون یادگاری
اگرچه میرم اما میخام بدونی تویه قلب خستم موندگاری

من هنوز و همیشه صدای مهربون تو رو از یادم نبردم
میخام دستات و تویه دستم بگیرم اگه انتها نامه نمردم

همیشه با تو بودم اما میدونم که عزیز میگی تنها بودی
کاش العان که این نامه رو واست مینویسم اینجا بودی

قبل رفتن باید به تو بگم که به آخر رسیده لحظه آشنایی
نباید دنبالم بگردی آخه دیگه سکوتم نیست تویه تنهایی

میدونی میخام با اشکهای چشمام سر بزارم پشت شیشه
مث قدیما بشینم رو برو غروبی که از شب جدا نمیشه

من رو ببخش که راهی جز سفر نمونده و من رهسپارم
خیسی کاغذ نامه رو نیز بهم ببخش که هنوز دارم میبارم

بعد از پیدا کردن تن سردم و خداحافظی ها سیاه نپوش
من میرم اما گاهی یادم کن که نشم از یادت فراموش

بده دستات رو به دستام که بی تو جون نداره نفسهام
اگه نگیری تنم رو از بی کسی ها میمیره نفسهای تنهام

برا رفتنم و چشای همیشه خیسم گریه نکن و اشکی نریز
تو بهاری اگرچه من بودم خاطره ای از کنج سردی پاییز

تویه خاطراتم اسمت و مینویسم که تنها پناهم تو بودی
با تموم وصف و توصیف میگم که چشم براهم تو بودی

عکسی رو که بهت دادم و گذاشتی تویه قاب چشمات
نقشی از سیاهی گوشش بکش که هنوزم میمیرم برات

بعد نگاهی گذرا عکس من و از پیش نگاه همه دور کن
از خواب پریشون دوریهای ما بازم بیا دوباره عبور کن



حالا که رفتم نگو که تنهایی چون من بازم دیدنت میام
من هیچ وقت تو رو رها نمیکنم حتی اگه خودم تنهام

قرار نشد بزنی زیر قولت و گریه کنی حتی اگه دلگیری
باز به من بگو که از غم دوری گریه رو از سر نمیگیری

اشک چشات و پاک کن و بخاطر منم شده یه لحظه بخند
برای به یاد آوردن خاطراتمون دوباره چشمات رو ببند

هر شب شمع نیمه سوخته رو تن قبر شکستم رو بردار
من رفتم اما برای بار آخر به قلب خستم بگو خدانگهدار
از مسافر غریب جاده..

|+| نوشته شده توسط nazanin در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387  |
 
 
بالا